تبليغاتX
تنهايي من

تنهايي من

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت15:54توسط Lente | |

 

طعمش ‌تلخ ‌بود. تلخي ‌اش ‌را دوست ‌نداشتيم. نمي ‌دانستيم ‌كه ‌دواست. دواي ‌تلخ ‌ترين‌ دردها.

نمي‌ دانستيم ‌معجون‌ است. معجون انسان‌ شدن . گمش ‌كرديم. شيطان ‌از دستمان ‌دزديد.

بي ‌طاقت ‌شديم ‌و ناآرام. دهانمان ‌بوي ‌شكايت ‌گرفت ‌و گلايه... ‌و تازه ‌فهميديم‌ نام‌ آن ‌اكسير

مقدس ، نام‌ آنچه ‌از دستش ‌داديم، «صبر» بود

!!
ديگر عزم ‌آهني ‌و طاقت ‌فولادي ‌نداريم، ديگر پاي ‌ماندن ‌و شانه ‌سنگي ‌نداريم. انگار ما را از

شيشه ‌و مه ‌ساخته‌اند. براي‌شكستن ‌مان ‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه ‌مي شويم ترك

‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ ريزيم ‌و شيطان ‌همين ‌را مي‌خواست

......

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان ‌نيست. ما ديگر ايوب ‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه ‌فاصله

‌است. ما اما چقدر بي ‌حوصله ‌ايم. ما پيش ‌از آنكه‌راه ‌بيفتيم ، خسته ‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم،

از پست ‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه ‌ناموافق ‌مي‌گريزيم

شانه ‌هايمان ‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي ‌كوچكمان ‌را نمي‌توانيم ‌بر دوش ‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌

آوار

مي‌شويم، توي‌ سينه ‌ما جا براي‌ هيچ ‌غمي ‌نيست

.
خدايا، ما را ببخش. اين ‌تعريف ‌انسان ‌نيست، ما ديگر ايوب ‌نيستيم . خدايا اما به ‌ما برگردان،

آن ‌معجون ‌تلخ، آن‌ اكسير مقدس، آن ‌صبر قشنگ ‌را

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت19:4توسط Lente | |

 

بار الها 

صدای فریاد مرا میشنوی؟ 

انسان نشنید 

 می دانم می شنوی....

بار الها  ناله های دل پر درد مرا میشنوی؟ 

انسان نشنید

 می دانم می شنوی.....

انگاه که در خلوت خود گریانم 

 تو هر چک چک اشک پر سوز مرا میشنوی؟ 

انسان نشنید

 می دانم می شنوی....

 انگار که در خلوت گم گشته خواب  

ان تویی که اواز غم و درد مرا میشنوی 

انسان نشنید

 اما  می دانم فقط تو می شنوی.... 

پس من دست به سوی درگاه تو دراز خواهم کرد

چون تو بی منت می بخشی. 

چون تو دریایی و من تنها ماهی کوچکی از این دریای بی کران....

تفاوتمان بسیار است ولی فاصله مان بسیار کم....

من درون توام ....

در وجود تو شنا می کنم.

در تو غرق هستم......

در وجود بی کران تو.....

دریای بی کران من چه بی منت عشقت را نثارم می کنی

تنها تو ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت17:7توسط Lente | |

شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!

وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!

وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت20:16توسط Lente | |


پروردگارم , مهربان من
از دوزخ اين بهشت رهاييم بخش !
در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي ,
رنج زاي گسترده اي .
در هراس دم ميزنم
در بيقراري زندگي مي كنم
و بهشت تو براي من , بيهودگي رنگيني است .
اين حوران زيبا و اين غلامان رعنا
همچون مايده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند
اما خود من بي پاسخ مانده ام !
هيچ كس , هيچ چيز
در اينجا ” به خود " هيچ نيست
" بودن من " بي مخاطب مانده است .
من در اين بهشت
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهاييم .
" تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود
در سرزمين وجود بيگانه بوده اي " !
"كسي را براييم بيا فرين تا در او بيارامم " !
دردم درد " بي كسي " بود .
 


 

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت15:23توسط Lente | |

دیگه خسته شدم

از اين خنده هاي پرآشوبتان خسته ام

از اين ذهن و باورهايتتان خسته ام

از اين سرزمين گل آلودتتان خسته ام

يکي سرد و خاکستري در غبار

تن آلوده ام خسته ام خسته ام

کجاي جهان مي روم سيل اشک

که از شانه هاي تو ام رسته ام

خرابم خراب غم و درد وعشق

بزن از تمام جهان خسته ام

 

 

تنها ولي زنده ام  كه شايد باراني ببارد در اين شب خفته

آرزويم سينه سرخي ايست كه مي خواند

آرزويم باديست كه در جنگل مي ماند

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت22:20توسط Lente | |


بيا با من ...
بيا تا آنجايي که خطوط به هم ميرسند
بيا با من تا جائيکه ميتواني بخوانمت
تا پايان انتظار عاشقانه ام
تا پايان توان بي رمقم
بيا با من ...
با دستانت
با روحت
با تمام عشقي که داري

 بيا با من ...

مي خواهم آن باران گمشده ي رويايي را برايت زنده کنم

بيا با من تا انتهاي همان شب

که در زير رويايي ترين باران عشق ، با هم همقسم شديم ...

 


 

باز هم اومدم ...

اما اينبار با يه روح باروني ،

با يه عشق تازه ...

اومدم بگم ميخوام عاشقون با خدا و براي خدا باشم 

 اومدم تا قسم عشقم رو با بهترينم همراه قاصدکهاي نقره اي باغ آرزوهام

به گوش خدا برسونم ...

و اومدم تا دوباره در کنار شما

زيباترين لحظات زندگيم رو توي دفتر خاطراتم ثبت کنم .

و اومدم بگم ...

( به نام تکسوار آسمونها )


 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت12:44توسط Lente | |

فقط سیاه. . .

 

خدا دلگیرم ازت فقط همین تو نه تنها منو مردم من رو هم فراموش کردی صدای گریه ماداران رو نمیشنوی خدااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت2:19توسط Lente | |

هر کسی رو میبینی روی صورت خودش یه نقاب داره...

و دیگران هم خیره شدن بهش

خسته شدم ...

دیگه شناخت آدما برام سخته

انگار عمدا این کار رو می کنن

تا این که فقط صورتشون رو ببینی

نه سیرتشون رو... !

 

اون چیزی باش که هستی

نه اونی که بقیه دوست دارن !

 

 

هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
 کنار حوصله ام بنشین
 کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

 

 

فرصت نوشتن نیست و ثانیه های به اندازه ...

آنقدر کش می آیند که نمی فهمی یکروز تمام می شوند ...

کی روز تمام می شود ... شب را می دانم چه کنم .

امسال نوری بود و کبیسه گی اش حوصله ام را سر کشید ... حوصله ی مادی ام را نیز

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت20:54توسط Lente | |

عشق هست و دل و نور...

از اشک لبریزم مسافر


که تو دوری


و من


همچنان سکوت هایی که کلام نمی شوند


همچنان بغض هایی که فریاد نمی شوند


همچنان تنهایی ای که تنهایی باقی می ماند.


مسافر مهربان من:


دلتنگم ...


که نشنیدی و رفتی


ندانستی و رفتی


ندیدی و رفتی


تمام ترانه هایم تو را فریاد می زنند و تو...


غمی نیست ، می گذرد...


تنهایی مرا بس است که در آن با همه غربت و بی کسی اش


عشق هست


و دل ...


و نور ...



دلم گرفت از این همه سکوت
چرا؟ مرا نمی خوانی
دلم گرفت از این همه تنهایی
چرا؟ نمی آیی

تا من دوباره معنای عشق را بفهمم
وسعت عمیق جاذبه را
...

چرا گریه نکنم؟
وقتی که جمعه به غروب می رسد

چه هفته هایی که بی تو رفتند
و چه هفته هایی که بی تو می ایند
اینجا شمعی رو به خاموشیست
و این خانه پر است از آه
آه!!
که انتظار هم به ستوه آمده


از کدام کوچه خواهی آمد؟
کدام روز؟

دلم گرفت از این همه دیوار
که مرا از تو دور می کند
دلم گرفت از این همه کوچه
که بن بست است

بگذار
سر راهت
تنها ترین منتظر باشم
تا تو هم تنها ترین
خاطره سبز من باشی

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت22:16توسط Lente | |