|
طعمش تلخ بود. تلخي اش را دوست نداشتيم. نمي دانستيم كه دواست. دواي تلخ ترين دردها. نمي دانستيم معجون است. معجون انسان شدن . گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد. بي طاقت شديم و ناآرام. دهانمان بوي شكايت گرفت و گلايه... و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس ، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود !! شيشه و مه ساختهاند. برايشكستن مان توفانلازمنيست. ما با هر نسيميهزار تكه مي شويم ترك ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، مي ريزيم و شيطان همين را ميخواست ...... است. ما اما چقدر بي حوصله ايم. ما پيش از آنكهراه بيفتيم ، خسته ايم. از ناهموار ميترسيم، از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم شانه هايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهاي آوار ميشويم، توي سينه ما جا براي هيچ غمي نيست . آن معجون تلخ، آن اكسير مقدس، آن صبر قشنگ را
صدای فریاد مرا میشنوی؟
می دانم می شنوی.... بار الها ناله های دل پر درد مرا میشنوی؟ انسان نشنید می دانم می شنوی..... انگاه که در خلوت خود گریانم تو هر چک چک اشک پر سوز مرا میشنوی؟ انسان نشنید می دانم می شنوی.... انگار که در خلوت گم گشته خواب ان تویی که اواز غم و درد مرا میشنوی انسان نشنید اما می دانم فقط تو می شنوی.... پس من دست به سوی درگاه تو دراز خواهم کرد چون تو بی منت می بخشی. چون تو دریایی و من تنها ماهی کوچکی از این دریای بی کران.... تفاوتمان بسیار است ولی فاصله مان بسیار کم.... من درون توام .... در وجود تو شنا می کنم. در تو غرق هستم...... در وجود بی کران تو..... دریای بی کران من چه بی منت عشقت را نثارم می کنی تنها تو ...
شبو خوب می شناسمش من شبو دوست دارم! وقتی آفتاب می زنه من و شب خوب می دونیم وقتی خورشید سره
از اين خنده هاي پرآشوبتان خسته ام از اين ذهن و باورهايتتان خسته ام از اين سرزمين گل آلودتتان خسته ام يکي سرد و خاکستري در غبار تن آلوده ام خسته ام خسته ام کجاي جهان مي روم سيل اشک که از شانه هاي تو ام رسته ام خرابم خراب غم و درد وعشق بزن از تمام جهان خسته ام تنها ولي زنده ام كه شايد باراني ببارد در اين شب خفته آرزويم سينه سرخي ايست كه مي خواند آرزويم باديست كه در جنگل مي ماند
بيا با من ... بيا با من ... مي خواهم آن باران گمشده ي رويايي را برايت زنده کنم بيا با من تا انتهاي همان شب که در زير رويايي ترين باران عشق ، با هم همقسم شديم ... باز هم اومدم ... اما اينبار با يه روح باروني ، با يه عشق تازه ... اومدم بگم ميخوام عاشقون با خدا و براي خدا باشم اومدم تا قسم عشقم رو با بهترينم همراه قاصدکهاي نقره اي باغ آرزوهام به گوش خدا برسونم ... و اومدم تا دوباره در کنار شما زيباترين لحظات زندگيم رو توي دفتر خاطراتم ثبت کنم . و اومدم بگم ... ( به نام تکسوار آسمونها )
خدا دلگیرم ازت فقط همین تو نه تنها منو مردم من رو هم فراموش کردی صدای گریه ماداران رو نمیشنوی خدااااااااااااااااااااااا
هر کسی رو میبینی روی صورت خودش یه نقاب داره... و دیگران هم خیره شدن بهش خسته شدم ... دیگه شناخت آدما برام سخته انگار عمدا این کار رو می کنن تا این که فقط صورتشون رو ببینی نه سیرتشون رو... ! اون چیزی باش که هستی نه اونی که بقیه دوست دارن ! هوای حوصله ابریست فرصت نوشتن نیست و ثانیه های به اندازه ... آنقدر کش می آیند که نمی فهمی یکروز تمام می شوند ... کی روز تمام می شود ... شب را می دانم چه کنم . امسال نوری بود و کبیسه گی اش حوصله ام را سر کشید ... حوصله ی مادی ام را نیز
|
About![]()
هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 Links
داداشی گلم | ||||||||